برای تو که می خواهی با ما باشی
برای تو که می خواهی با ما باشی
از نردبان بالا رفتن و گرفتن دست خدا با دستان کوچک تو، دلبندم، زیباترین خواهد بود.

 

سلام سرمه خوشگلمJ

 

می خوام امروز برات از خاطره زایمان و اومدن تو به این دنیا بگم. امروز دقیقا 30 روزه که شما بدنیا اومدید و من و بابا ارش عاشقت هستیم. بابا ارش وقتی خونه می یاد با عشق بغلت می کنه و تمام مدت داره به مامان کمک می کنه تا هم بیشتر استراحت کنم و هم تو رو بهتر شیر بدم.

و اما شما همانطور که خیلی ها پیش بینی می کردن زودتر بدنیا اومدیJ

سه شنبه شب مامان لگنش خیلی درد گرفت اما فکر می کردم طبیعیه رفتیم خوابیدیم صبح ساعت 5 بود که با بدن درد بلند شدم نشستم لب تخت و به بابا ارش گفتم بدنم درد می کنه فکر کنم مال کولره اونم اومد و پشتم و ماساژ داد. یکم دراز کشیدم و معده درد شروع شد. بلند شدیم با بابا ارش صبحانه خوردیم حدود ساعت 6 بود داشتم می گفتم که خاله نرگس دیروز گفته که محمدپارسا 10 روز زودتر به دنیا اومده و قبلش هم خاله لک دیده و اینکه اگه من مثل اون باشم زایمانم جلو می افته و باید آماده باشیم. البته خانم دکتر 22 تیرماه و به شما وقت داده بود.

 من به بابا ارش گفتم من ساک و آماده کردم دوربین هم اونجاست... داشتم آدرس وسایل و می دادم. بعد بهش گفتم فکر کنم شما زودتر بیای گفتم حدس می زنم هفته ی دیگه روز ولادت امام زمان (ع) شما بدنیا بیای. رفتم بخوابم اما معده م درد می کرد. بابا ارش اومد گفت می ره دوش بگیره منم به پهلو چپ دراز کشیده بودم و چشمام و بستم یکدفعه تو حالت خواب و بیدار دیدم تو اتاق عملم و تو به دنیا اومدی و صدای گریه ات و شنیدم اما یکدفعه دیگه گریه نکردی دکترها ریختن سرت... داشتن دور از جونت بهت شوک می دادن منم داد می کشیدم و گریه می کردم... تا چشمام و باز کردم یکدفعه یه لگد زدی به قسمت پایین رحمم و یه تیر عمودی کشید و حس ادرار شدید و اول چند قطره...

داد زدم آرش... آرش... دیدم نمی شنوه دوباره آب خارج شد دیدم نمی تونم حتی به اون پهلو هم بشم... نفس عمیق کشیدم و دوباره صدا کردم آرش... اینبار صدام و شنید و هراسون سرش و بیرون اورد و گفت چی شده؟ گفتم شیر اب و ببند و بیا... حوله پوشید امد بیرون گفتم فکر کنم کیسه ابه... زنگ بزن نرگس بیاد... گریه ام گرفت قران و از بالا سرم برداشتم زدم زیر گریه... خدایا تازه 36 هفته شدم... خدایا ما خیلی زحمت کشیدیم برای این نی نی... خدایا کمک کن خدا....

بابا ارش تا کمکم کرد برم تو حموم دیدم رنگش سفید شد و گفت کیسه ابه! گفتم از کجا فهمیدی؟ گفت داره خون می یاد....تازه فهمیدم از پاهام خون آبه داره می ریزه پایین.... پرید به دکترم زنگ زد اونم گفت سریع حتی حموم نکنه بیارید بیمارستان منم دارم می یام.... کمکم کرد لباس بپوشم منم تا خاله نرگس بیاد برای بالا بردن روحیه دوتامون شروع کردم به ارایش کردن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اوج مثلا خونسردی بعدش زدم دوباره زیر گریه...

خاله نرگس 5 دقیقه ای خودش و رسوند... . ما راه اوفتادیم... تو راه کمردردم هی زیاد و زیادتر شد... وقتی وارد بخش شدم و معاینه ام کردن 4 سانت دهانه رحم باز شده بود اما سرمه سرش بالا بود!!!! امپول برای ریه ها زدن.. استرس داشتم به پرستار گفتم تورو خدا زود باشین بچه ام خفه نشه بی آبه؟ دل تو دلم نبود به حضرت ابوالفضل متوصل شدم که ریه هاش کامل باشن و خودشم سلامت... خانم دکتر کیکاووسی مهربون اومد و بهم گفت استرس نداشته باش از این در که رد شدی یه به نام خدا بگو و بسپار به خدا... منم برای ریه بچه دکتر متخصص تو اتاق عمل درخواست کردم...

خدایاااااااااااااااا مردم از استرس ... دلم می خواست همه چی زودتر تموم بشه و تو رو سلامت ببینم... زدم زیر گریه یه خانمی اومد گفت می خوای با همسرت صحبت کنی.. گفتم نه... نمی خواستم و من و با این حال ببینه کپ کنه... تو اتاق عمل یه خانم دکتر بی هوشی مهربون بالا سرم بود بعد اقای دکتر دولتشاهی اومد و خیلی مهربون برام توضیح داد که چه کار می کنه و پشتم یه سوزن زد که اصلا درد نداشت پای چپم بی حس شد.. اون رفت و یه پرده کشیدن. صدای ای الهه ناز خوندن خانم دستیار دکتر می اومد و ارومم می کرد... به خانم دکتر بالا سرم که یه کتاب رو زانوهاش بود و داشت می خوند! گفتم معده م یه طوریه انگار می خوام بالا بیارم گفت اشکالی نداره. حس کردم دارن بتادین رو شکمم می مالن به دکتر کیکاووسی گفتم من هنوز حس دارم ها!! گفت ما قصابیم! هفته ی پیش یکی رو اومدیم عمل کنیم پاهاش پرید بالا .... ها ها... حالا پات و تکون بده ببینم. سعی کردم تکون بدم اما نشد.. خانم دکتر بیهوشی از بالای پرده یکدفعه گفت وای ی ی چه لپهایی داره... وا رفتم یعنی شکمم و پاره کرده بودن و تو بیرون اومده بودی؟ باورم نمی شد داد زدم چرا گریه نمی کنه؟ دکتر گفت بابا صبر کن بیاد بیرون ... و یکدفعه صدای شیرین گریه ی خوشگل تو و هق و هق گریه ی من تو هم پیچیده شد... دیدم یکی از پرستارها تو رو بغل کرد و اورد تو یه تخت کوچیک گذاشت و اقای دکتر هم معاینه ات کرد من هق هق گریه می کردم اقای دکتر گفت بچه چندمه گفتم اول سالمه؟ گفت نگران نباش سالمه و ریه هاش هم کامله... بازم هق هق گریه می کردم... خانم دکتر گفت خانم خیری بی تابی نکن دارم بخیه می زنم... الان تموم می شه.. بعد توی کوچک زیبا رو اوردن و به صورتم چسبوندن داغ داغ بودی گریه می کردم و می بوسیدمت و فکر می کردم وااای چقدر پف داره یعنی این نی نی پشمالو و پف آلود  منهJ))

خیلی خیلی از خدا به خاطر هدیه ی زیبایش ممنونم. بعد هم که بخیه تمام شد رفتم تو ریکاوری ... دردی نداشتم فقط صورتم می خارید که بهم امپول بتامتازون زدن کم شد اما خارشش نیوفتاد... خدا رو شکر درد بخیه و مشکل تو بلند شدن و راه رفتن نداشتم. فردای اونروز اومدیم خونه همه خیلی خوشحال بودن روز سوم شما زردی گرفتی 17 بود و بستری... خدای من 4 روز و شب خیلی سخت گریه پشت گریه کابوسهای بدی شبها می دیدم به همه سختگیر شده بودم و حساس هرکسی بهت نزدیک می شد می ترسیدم بندازدت بخصوص بابا ارش بیچاره رو خیلی اذیت کردم و اون هم خیلی خیلی مهربون برخورد می کرد و باعث می شد هم اروم بشم و هم خجالت زده... این روزها و شبها گذشت سرمه خانم و به خواست خدا و کمک بابا ارش و خاله نرگس  و خاله وحیده طی شد و حالا شما تو دل و رو چشم ما جا داری و خیلی خیلی دوستت داریمJ))

 



نظرات شما عزیزان:

مامان نازنين
ساعت2:08---7 بهمن 1391
سوزي جون نميخواي آپ كني دلم برا عروسك خوشكله تنگ شده ببوس جيگر طلارو

مریم مامان بهار
ساعت0:35---3 دی 1391
سلام سورا جون
صد روزه من و بهار میایم وبلاگت رو این صفحه هنگ کرده لطفا آپ کن مادر


رها
ساعت17:12---7 مرداد 1391
ولی اشکمو دراوردین شما دوتاااااااااا

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:








نوشته شدهشنبه 7 مرداد 1391برچسب:, توسط سورا و لولی وش
.: Weblog Themes By www.NazTarin.com :.